می آیی

مشت کوچکت را فشار می دهی به شکمم. می توانم از روی پوستم دستت را لمس کنم.

روی شکمم موج می زنی. مثل ماهی کوچکی که شنا می کند.

به صدای من و پدرت عکس العمل نشان می دهی.

به صدای موسیقی عکس العمل نشان می دهی. نمی توانیم شبی را از یاد ببریم که پدر برایت یک ساعتی ساز می زد و من می خواندم. آن شب قبل از خواب توی شکمم پشتک می زدی. حرکاتت نیم ساعتی طول کشید. انگار در فضای کوچک اطرافت سماع می کردی!

در آن فضای آرام و تاریک، انگار در بهشت زندگی می کنی. به قول استادی رگ هایی که غذا و اکسیژن را به تو می رسانند، از جوی های شیر روان در بهشت چه کم دارند؟

فعلا همان جا بمان تا زمان موعود برسد. بعد به دنیایی قدم خواهی گذاشت که در کنار همه جنگ ها و تحریم ها و کشتارهایش، رنگ ها و بوها و مزه های دلپذیر را هم دارد. محبت و امنیت و دوستی را هم دارد. تلاش می کنیم همه ی اینها را بچشی تا بتوانی انسانی سالم و پویا باشی.

بهار که بیاید، شکوفه ها را برای اولین بار در عمرت خواهی دید. چمن و برگ های تازه را خواهی دید؛ آن وقت با من موافق خواهی بود که زندگی زیبایی هم دارد.

/ 7 نظر / 34 بازدید
ایمان آرزه

سلام ... وب بسیار خوبی دارید ، البته هنوز جا واسه بهتر شدن داره ... خوشحال می شم به وب من هم سری بزنید و نظرتونو بگید ... سپاس ...

نازنین

[لبخند]آخی.من قبلا خیلی از به دنیا آوردن یه بچه بدم میومد و کلا فلسفی و اجتماعی نگاش می کردم نمی خواستم به خودم اجازه بدم احساس مادرانه ای دشته باشم اما یه روز یه کتاب خریدم از اوریانا فالاچی به نام نامه به کودکی که هرگز زاده نشد و کلا عقیدم در این باره تغییر کرد فکر کنم کسی که الان داره شخصا داشتن یه موجود زنده رو در بدن خودش تجربه می کنه خیلی بیشتر از این کتاب لذت ببره.

سودا

الهی من قربون اون مشت نی نی برم که زندگی به آدم می ده هر شب برای تو و اون فرشته کوچیکت دعا می کنم راستی تولدت هم مبارک با کمی تاخیر

ماشا

سلام دوست من. برایت بهترینها را آرزو دارم. واتوره با زندان هزار قفل به روز است و منتظر دیدارت.

سحرازاد

کلی لذت بردم از خوندن این متن

میلاد

خوشحالم که این بلاگ همچنان به راه است. اغلب وبلاگ های قدیمی را که می رویم یا نیست شده اند یا مسدود. قدم های نو رسیده تان هم در بهار مبارک باشد

Sorrow

و چشمان من نم برداشت...