لحظه های آخر

داره تموم می شه. جدی جدی داره تموم می شه. یک سال از عمرمون تموم شد و رفت. لحظه های آخر سال کهنه یه غم عجیبی دارن. نمی دونم به خاطر عمر رفته اس، یا به خاطر لحظه های خوبی که از دستشون دادیم، یا به خاطر کارهایی که دل مون می خواست انجام بدیم و انجام شون ندادیم. هر چی که هست، الان توی اون لحظه ها هستیم و من دلم می گیره. از دیدن چراغ روشن آدمای اون سر دنیا که معلوم نیست یه بار دیگه می تونم ببینمشون یا نه. از دیدن چراغ روشن آدمایی که شاید برای همیشه از زندگیم بیرون رفتن. از فکر کردن به آدم هایی که این لحظه ها رو در تنهایی عمیق سپری می کنن، یا دور از عزیزان شون، یه جایی حبسن.
توی این لحظه های آخر اما، دلم پر از یه امید غریب هم هست. امیدی که به ما قدرت ادامه دادن رو هدیه می کنه. به هر کسی اندازه غم و غصه ها و دردهای خودش.
سال کهنه، هر چی که بودی، دیگه داری از پیش مون می ری. سفر بی برگشتت به سلامت. و تو ای سال نو که توی راهی، حواست به ما باشه. هر کدوم یه جورایی به تو امید بستیم، ناامیدمون نکن... سال نوی همه مبارک.

/ 0 نظر / 28 بازدید