دلتنگى هاى خيابان شانزدهم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
آدم کوچولو

او ایستاده و من هم ایستاده ام. از  پایین با آن چشم های گرد سیاهش نگاهم می کند. انگار که یک آدم کوچولو به یک غول نگاه می کند.

نگاهش می خندد. شروع می کنم به قربان صدقه رفتن. با شیطنت نگاهم می کند  و برای اولین بار می گوید:‌ «عمه»! برایم خیلی شیرین است. آن قدر شیرین که هنوز شادم!


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته