دلتنگى هاى خيابان شانزدهم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
پزت افتاده تر از هز کشتی شکسته ای...

حساب روزها و شب ها را گم کرده ام. انگار سال هاست اینجا چیزی ننوشته ام. انگار سال هاست که گم و گم تر می شوم.

همیشه از این و آن شنیده بودم که ماههای اول تولد یک نوزاد همه چیز در سردرگمی محض می گذرد. این روزها بدجوری دارم تجربه اش می کنم. گاهی در حسرت یک ربع خواب 5 ساعت پشت سر هم می گذرد و مجال نمی یابم حتی چشم هایم را لحظه ای ببندم.

اگر کمک های او نبود که همین شبی دو ساعت را هم نداشتم برای اینکه مفاصل خسته ام را با کف زمین آشنا کنم. سابق اگر جایم راحت نبود محال بود بتوانم بخوابم اما حالا هر ساعت از شبانه روز می توانم روی زمین سفت بخوابم و در کسری از ثانبه به خواب بروم.

همه می گویند راهش این است که وقتی نی نی می خوابد تو هم بخوابی. اما به جز خواب آدم نیاز به غذا و دستشویی هم دارد. تا بیایم چیزی بخورم و قضای حاجتی کنم، زنگ خوردن و خوابیدن شلمان کوچکم به صدا درآمده و باز روز از نو روزی از نو! اینکه اوائل معقول دو ساعت بیدار بود و یک ساعت خواب، خیلی خوب بود. این روزها هیپوتالاموس کوچکش مشق بیداری های طولانی تر را می کند. این یعنی مادری که 5 ساعت تمام نمی داند با نوزادش چه باید بکند.

امروز غروب از بیخوابی آرزوی مرگ می کردم. شب وقتی حمامش کردیم،‌در آینه به خودم نگاه کردم و گفتم متعجبم که چطور هنوز زنده ام! من هنوز زنده ام. پرت افتاده تر از هر کشتی شکسته ای که وسط اقیانوس دنبال تخته پاره ای می گردد. خسته تر از هر خسته ای که کوه کنده باشد. با این همه وقتی در خواب دلش غنج می زند و بلند می خندد، وقتی شکم کوچکش بالا و پایین می رود و نفس می کشد،‌ وقتی با چشم های متعجبش سعی می کند نگاه کند، وقتی لب هایش را غنچه می کند،‌دلم ضعف می رود از داشتنش. باور نمی کنم نه ماه او را در وجود خود حمل می کرده ام.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

فرشته کوچک من

هجده روز است که قدم به زندگی ما گذاشته ای. توفان حوادثی که دیگران از آن می گفتند از راه رسیده است. می گفتند بارداری و ماجراهای آن در برابر زندگی ای که  با آمدن یک نوزاد تجربه اش می کنیم، بیشتر به یک بازی شبیه است. و درست می گفتند.

شب ها و روزهای طولانی، بی خوابی و خستگی و درد. اما وقتی در خواب می خندی، انگار از ما تشکر می کنی. و این بیش از هر چیزی ارزش دارد. به تمام دردهایش می ارزد کودک من.

فرشته کوچک من، تمام تلاشم را می کنم که مادری به تمام معنا برای تو باشم. تمام تلاشم را می کنم که در توفان حوادث گم نشوم. خودم را گم نکنم تا بتوانم به تمامی برایت مادری کنم. عشقی که این روزها تجربه می کنم،‌شبیه هیچ عشقی نیست.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

قدم های تو

در انتظار قدم های کوچک تو/ ثانیه ها را می شمارم./ ثانیه شمار در هر دم/ مرا به تو نزدیک تر می کند./کفش های کوچکت/  در انتظار پاهای گرم تو هستند/ همچنان که گوش من/ در انتظار شنیدن صدای توست/ و دستانم/  در انتظار لمس تنی که زیر پوستم احساس می کنم./ ضربه های کوچک دست و پایت/ حضور تو را یادآور می شود؛/ حضوری که نزدیک است...

 

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

می آیی

مشت کوچکت را فشار می دهی به شکمم. می توانم از روی پوستم دستت را لمس کنم.

روی شکمم موج می زنی. مثل ماهی کوچکی که شنا می کند.

به صدای من و پدرت عکس العمل نشان می دهی.

به صدای موسیقی عکس العمل نشان می دهی. نمی توانیم شبی را از یاد ببریم که پدر برایت یک ساعتی ساز می زد و من می خواندم. آن شب قبل از خواب توی شکمم پشتک می زدی. حرکاتت نیم ساعتی طول کشید. انگار در فضای کوچک اطرافت سماع می کردی!

در آن فضای آرام و تاریک، انگار در بهشت زندگی می کنی. به قول استادی رگ هایی که غذا و اکسیژن را به تو می رسانند، از جوی های شیر روان در بهشت چه کم دارند؟

فعلا همان جا بمان تا زمان موعود برسد. بعد به دنیایی قدم خواهی گذاشت که در کنار همه جنگ ها و تحریم ها و کشتارهایش، رنگ ها و بوها و مزه های دلپذیر را هم دارد. محبت و امنیت و دوستی را هم دارد. تلاش می کنیم همه ی اینها را بچشی تا بتوانی انسانی سالم و پویا باشی.

بهار که بیاید، شکوفه ها را برای اولین بار در عمرت خواهی دید. چمن و برگ های تازه را خواهی دید؛ آن وقت با من موافق خواهی بود که زندگی زیبایی هم دارد.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

دنیای دیکتاتورها

دریغا انسان. مگر می شود؟ در سردخانه را باز گذاشته اند، مردم با لبخند پیروزی بیرون صف کشیده اند تا با موبایل و دوربین های کوچک دیجیتال، از جسد دیکتاتور لیبی و پسرش فیلمبرداری کنند.

به جای اینکه اجازه بدهند در یک دادگاه بین المللی محاکمه شود و تمام ترس مجازات و مرگ را بچشد و چند سالی در این وضعیت بماند تا حسابی ادب شود، انقدر با قنداق تفنگ توی سرش می کوبند تا بمیرد. پس آنها چه فرقی با خود دیکتاتور دارند؟

قذافی هر که بود و هر چه کرد، این برخورد وحشیانه و این قساوت قلب، از آن بدتر است. درون هر یک از ما دیکتاتور کوچکی زندگی می کند که شناگر قابلی است؛ فقط آب ندیده.


پيام هاي ديگران () | شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

اعلام حضور

از چند روز قبل شروع شد:‌ مثل ماهی شروع کردی به حرکت کردن. حرکاتت را هر از گاه حس می کردم. بعد یکباره یک روز مثل یک معجزه شروع کردی به ضربه زدن و انگار برای اولین بار حضور خودت را اعلام کردی. حالا هر وقت غذا می خورم و بعد آرام یک جا می نشینم،‌ با ضربه های کوچکت می آیی و اعلام می کنی که هستی. وقتی حرکات ریزت را روی شکمم می بینم، احساسم وصف ناشدنی است. برق چشمان پدرت هم، وقتی امروز صبح حرکات تازه ات را دید وصف ناشدنی بود. 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

فیل تررررررررررررررر!

به قول افشین هاشمی:‌ همچی باکِل، همچی پِرفِشنال،‌ وقتی بعد از مدت ها به لینک های دوستان سر می زنم،‌ متوجه می شوم که دست کم شش هفت تایشان فیلتر شده اند. نمی دانستیم چه دوستان باکلاس و خطرناکی داریم به خدا!


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

تولد

دست و پای کوچکت را تکان می دهی. حالا 20 تا انگشت کامل داری و ستون مهره های ظریفی،‌ به ظرافت ستون فقرات یک ماهی کوچک. می گویند هنوز نیم کیلو هم وزن نداری. اما قلبت تند و تند می زند و با هر تپش، حیات تو را معنا می کند.

آرزو می کنم ما را به خاطر آوردنت به دنیایی که هر روز از چهار گوشه اش خبر مرگ و قحطی و گرسنگی و جنگ به گوش می رسد،‌ ببخشی. کاش دنیا در جوانی تو،‌ دنیای بهتری باشد. کاش تو کودکی و نوجوانی بهتری را تجربه کنی. کاش آن گونه که ما کودکی کردیم،‌ کودکی نکنی. حالا همان جا که هستی، امن و آرام بمان. چند ماه دیگر با فریاد بلندی آمدن خودت را به دنیا اعلام می کنی کودک من.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

مملکت تناقض ها

این یک تغییر روش است. در گذشته در وبلاگ می نوشتم و در شبکه اجتماعی لینک می دادم، ‌حالا در شبکه اجتماعی نوشته ام و در وبلاگ منتشر می کنم. این هم یک جورش است.

شامگاه جمعه 17 تیر، خیابان نیاوران

جلوی پارکینگ مرکز خرید نارون، زیر نور مهتابی چراغ های تزئینی، توی ترافیک یکباره از یک ماشین شاسی بلند سیاه و یک پراید دودی، 8 تا پسر جوان بیرون می پرند و شروع می کنند به طرز فجیعی همدیگر را زدن. کنارشان یک سمند توی ترافیک ایستاده که  عاقله مردی از آن پیاده می شود و به جای تلاش برای جدا کردن جوان های بافرهنگ، به سمت پژویی می رود که دو تا دختر جوان در آن نشسته اند. از حالت تکان دادن دست هایش و اشاراتش معلوم است که به آنها می گوید دارند سر شما دعوا می کنند.

پسرها همین طور دارند هم را می زنند. بند ساعت یکی پاره می شود و ساعتش می افتد روی زمین، یک لنگه دمپایی لا انگشتی به هوا شوت می شود و فحش های مادر در هوا پراکنده می شود. دختر راننده پژو دور می زند و می رود به لاین مخالف. از پنجره می گوید: شما دیگه چقدر احمقین!

همان شب، مسیر شرق به غرب اتوبان همت

در لاین دو با سرعت معقولی می رانیم. یکباره ماشینی که خلاف جهت می آید، مثل موشک از کنارمان رد می شود. به فاصله دو سه ثانیه، تا می خواهیم با رد شدن یک ماشین در خلاف جهت اتوبان کنار بیاییم، ماشین دومی هم دنبال اولی رد می شود. به جز فلاشر روشن هیچ مشخصه دیگری ندارد. تازه وقتی رد می شود، آرم پلیس را روی درهایش می بینیم. ما که جستیم، تکلیف راننده پیرِ کند احتمالی که در لاین بغل می راند چیست؟ مرگ!

همان شب، خیابان پاسداران

سر سه راه اختیاره جنوبی، همیشه باغ وحشی است. هیچ کس به دیگری راه نمی دهد و برای پیچیدن توی این خیابان در شرایط عادی باید 5 دقیقه ای معطل بشوی تا شهروندان گرامی تصمیم بگیرند راهنمایت را ببینند. اما بر خلاف انتظار ما که به باغ وحش مذکور عادت داریم، دو ماشین که از بالا به پایین خیابان پاسداران حرکت می کنند، خیلی شیک و بافرهنگ می ایستند تا ماشین جلویی و ما به فرعی وارد شویم. مملکت ما مملکت تناقض هاست. مملکته داریم؟!


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

سکوت پیشه می کنیم

انکار نمی کنم که وسوسه خوانده شدن نوشته هایم توسط جمع زیادی، شاید ١٠ برابر خواننده های ثابت این وبلاگ،‌ مرا مدت ها از نوشتن در دلتنگی های خیابان شانزدهم باز داشته است. انکار نمی کنم که به آرمان های این فضای ساده ی بی تصویر پشت کرده ام. انکار نمی کنم که ... . اصلا چه اهمیتی دارد؟ شاید این وبلاگ همان انگشت شمار خواننده هایش را هم حالا دیگر از دست داده باشد.

نمی دانم این جملات را برای چه می نویسم؟‌ شاید برای ادای دین به این فضای مجازی که چندین سال متوالی پایگاه غرغرها و دلتنگی ها و انتقادهای من بود. پایگاه آشنایی من با آدم هایی که شاید یک قضای واقعی،‌ هرگز مجال آن را به من نمی داد.

نمی دانم باز هم اینجا خواهم نوشت یا خیر؟‌راستش را بخواهید از خودسانسوری بیزارم و در این مکان مجازی فکر نمی کنم هیچ امنیتی برای اظهار نظرهای واقعی ام داشته باشم. ناچار می شوم باز بروم پشت نقاب آن آدم حرافِ عاشق جزییات، که مدام درباره بی قانونی و نابرابری شعار می دهد. وقتی نمی توانم از احساسات واقعی و مشکلات واقعی حرف بزنم، ‌ترجیح من آن است که سکوت پیشه کنم.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته