دلتنگى هاى خيابان شانزدهم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
وبلا

احساس خطر کردم وقتی با این پیام مواجه شدم: وبلاگی با آدرس مورد نظر یافت نشد.

وبلاگ، بعد از هجوم بی رحمانه شبکه های اجتماعی، به مقوله ای فراموش شده تبدیل شد. من هم از خیل آدم هایی که وبلاگ را به فراموشی سپردند مستثنی نبودم. حالا با دیدن این پیام، یکباره احساس نوستالژیک وبلاگ نویسی در من بیدار شد. 

امیدوارم نشانی وبلاگم قابل بازیابی باشد. امیدوارم.


پيام هاي ديگران () | شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

لحظه های آخر

داره تموم می شه. جدی جدی داره تموم می شه. یک سال از عمرمون تموم شد و رفت. لحظه های آخر سال کهنه یه غم عجیبی دارن. نمی دونم به خاطر عمر رفته اس، یا به خاطر لحظه های خوبی که از دستشون دادیم، یا به خاطر کارهایی که دل مون می خواست انجام بدیم و انجام شون ندادیم. هر چی که هست، الان توی اون لحظه ها هستیم و من دلم می گیره. از دیدن چراغ روشن آدمای اون سر دنیا که معلوم نیست یه بار دیگه می تونم ببینمشون یا نه. از دیدن چراغ روشن آدمایی که شاید برای همیشه از زندگیم بیرون رفتن. از فکر کردن به آدم هایی که این لحظه ها رو در تنهایی عمیق سپری می کنن، یا دور از عزیزان شون، یه جایی حبسن.
توی این لحظه های آخر اما، دلم پر از یه امید غریب هم هست. امیدی که به ما قدرت ادامه دادن رو هدیه می کنه. به هر کسی اندازه غم و غصه ها و دردهای خودش.
سال کهنه، هر چی که بودی، دیگه داری از پیش مون می ری. سفر بی برگشتت به سلامت. و تو ای سال نو که توی راهی، حواست به ما باشه. هر کدوم یه جورایی به تو امید بستیم، ناامیدمون نکن... سال نوی همه مبارک.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

اندر حکایت شغل 24 ساعته ی مادری

مدت ها از آخرین باری که موفق شدم چند خطی این جا بنویسم می گذرد. دوستانی هستند که می پرسند چرا دیگر چیزی نمی نویسی. شاید اینجا دیگر به نظرم رسانه کهنه ای برای نوشتن می آید. شاید وقتش را ندارم ،شاید بهتر می دانم برای کارها عقب افتاده ی دیگری وقت بگذارم که با وجود مشغولیت تمام وقت مادری یک طفل 6 ماهه انگار هیچ وقت به پایان نمی رسند. و هزار شاید دیگر.

قصد ندارم نوشتن را به غر غر بگذرانم که از قدیم گفته اند هر که خربزه می خورد، پای لرزش هم می نشید! اما فقط می گویم که هرگز فکرش را نمی کردم این شغل تمام وقت، تا این حد ساده و در عین حال سخت باشد. بلاتشبیه مثل شعر سعدی است: سهل و ممتنع!

مطلبی که برای نوشتن آن فقط به یک ساعت زمان نیاز داشتم،‌ الان طی چهار روز هم به سرانجام نمی رسد و ویرایش کتابی که پیش از این کار دو هفته ام بود، تا امروز تقریبا سه ماه طول کشیده و تازه به نیمه رسیده است! گاهی آرزو می کنم این شرایط را داشته باشم که بتوانم چند روزی به زندگی پیشینم برگردم. نه اینکه از داشتن پسرم خوشحال نباشم اما گاهی ناتوانی در انجام کارهای بسیار ساده ی سابق، بدجوری دچار افسردگی ام می کند. انگار دست و پایم بسته شده باشد و قادر به انجام هیچ حرکتی نباشم.

شاید فکر کنید سخت می گیرم، اما اگر شما هم جای من بودید و این شرایط را نداشتید که کسی از طفلتان پرستاری کند تا شما به کار بپردازید، حتما حال مرا درک می کردید. درست است که شاید ذهن مادری که بیرون از خانه کار می کند، مدام مشغول کودکش باشد، اما حداقلش این است که چند ساعت در روز، خارج از محیط خانه  می تواند به کارش رسیدگی کند. اما مادری مثل من باید با تحمل بی خوابی شبانه و دزدیدن وقت های اندکی خواب فرزندش در طول روز، تلاش کند که مثل قبل کارهایش را سروقت انجام دهد و چون نمی تواند، مدام خودش را سرزنش کند یا حرص بخورد. شاید بگویید کمال گرا هستم. هر چه دوست دارید بگویید اما واقعیتی که من هر روز با آن دست و پنجه نرم می کنم این است که از انجام ساده ترین کارها عاجز شده ام و این اصلا احساس خوبی نیست.

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

پزت افتاده تر از هز کشتی شکسته ای...

حساب روزها و شب ها را گم کرده ام. انگار سال هاست اینجا چیزی ننوشته ام. انگار سال هاست که گم و گم تر می شوم.

همیشه از این و آن شنیده بودم که ماههای اول تولد یک نوزاد همه چیز در سردرگمی محض می گذرد. این روزها بدجوری دارم تجربه اش می کنم. گاهی در حسرت یک ربع خواب 5 ساعت پشت سر هم می گذرد و مجال نمی یابم حتی چشم هایم را لحظه ای ببندم.

اگر کمک های او نبود که همین شبی دو ساعت را هم نداشتم برای اینکه مفاصل خسته ام را با کف زمین آشنا کنم. سابق اگر جایم راحت نبود محال بود بتوانم بخوابم اما حالا هر ساعت از شبانه روز می توانم روی زمین سفت بخوابم و در کسری از ثانبه به خواب بروم.

همه می گویند راهش این است که وقتی نی نی می خوابد تو هم بخوابی. اما به جز خواب آدم نیاز به غذا و دستشویی هم دارد. تا بیایم چیزی بخورم و قضای حاجتی کنم، زنگ خوردن و خوابیدن شلمان کوچکم به صدا درآمده و باز روز از نو روزی از نو! اینکه اوائل معقول دو ساعت بیدار بود و یک ساعت خواب، خیلی خوب بود. این روزها هیپوتالاموس کوچکش مشق بیداری های طولانی تر را می کند. این یعنی مادری که 5 ساعت تمام نمی داند با نوزادش چه باید بکند.

امروز غروب از بیخوابی آرزوی مرگ می کردم. شب وقتی حمامش کردیم،‌در آینه به خودم نگاه کردم و گفتم متعجبم که چطور هنوز زنده ام! من هنوز زنده ام. پرت افتاده تر از هر کشتی شکسته ای که وسط اقیانوس دنبال تخته پاره ای می گردد. خسته تر از هر خسته ای که کوه کنده باشد. با این همه وقتی در خواب دلش غنج می زند و بلند می خندد، وقتی شکم کوچکش بالا و پایین می رود و نفس می کشد،‌ وقتی با چشم های متعجبش سعی می کند نگاه کند، وقتی لب هایش را غنچه می کند،‌دلم ضعف می رود از داشتنش. باور نمی کنم نه ماه او را در وجود خود حمل می کرده ام.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

فرشته کوچک من

هجده روز است که قدم به زندگی ما گذاشته ای. توفان حوادثی که دیگران از آن می گفتند از راه رسیده است. می گفتند بارداری و ماجراهای آن در برابر زندگی ای که  با آمدن یک نوزاد تجربه اش می کنیم، بیشتر به یک بازی شبیه است. و درست می گفتند.

شب ها و روزهای طولانی، بی خوابی و خستگی و درد. اما وقتی در خواب می خندی، انگار از ما تشکر می کنی. و این بیش از هر چیزی ارزش دارد. به تمام دردهایش می ارزد کودک من.

فرشته کوچک من، تمام تلاشم را می کنم که مادری به تمام معنا برای تو باشم. تمام تلاشم را می کنم که در توفان حوادث گم نشوم. خودم را گم نکنم تا بتوانم به تمامی برایت مادری کنم. عشقی که این روزها تجربه می کنم،‌شبیه هیچ عشقی نیست.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

قدم های تو

در انتظار قدم های کوچک تو/ ثانیه ها را می شمارم./ ثانیه شمار در هر دم/ مرا به تو نزدیک تر می کند./کفش های کوچکت/  در انتظار پاهای گرم تو هستند/ همچنان که گوش من/ در انتظار شنیدن صدای توست/ و دستانم/  در انتظار لمس تنی که زیر پوستم احساس می کنم./ ضربه های کوچک دست و پایت/ حضور تو را یادآور می شود؛/ حضوری که نزدیک است...

 

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

می آیی

مشت کوچکت را فشار می دهی به شکمم. می توانم از روی پوستم دستت را لمس کنم.

روی شکمم موج می زنی. مثل ماهی کوچکی که شنا می کند.

به صدای من و پدرت عکس العمل نشان می دهی.

به صدای موسیقی عکس العمل نشان می دهی. نمی توانیم شبی را از یاد ببریم که پدر برایت یک ساعتی ساز می زد و من می خواندم. آن شب قبل از خواب توی شکمم پشتک می زدی. حرکاتت نیم ساعتی طول کشید. انگار در فضای کوچک اطرافت سماع می کردی!

در آن فضای آرام و تاریک، انگار در بهشت زندگی می کنی. به قول استادی رگ هایی که غذا و اکسیژن را به تو می رسانند، از جوی های شیر روان در بهشت چه کم دارند؟

فعلا همان جا بمان تا زمان موعود برسد. بعد به دنیایی قدم خواهی گذاشت که در کنار همه جنگ ها و تحریم ها و کشتارهایش، رنگ ها و بوها و مزه های دلپذیر را هم دارد. محبت و امنیت و دوستی را هم دارد. تلاش می کنیم همه ی اینها را بچشی تا بتوانی انسانی سالم و پویا باشی.

بهار که بیاید، شکوفه ها را برای اولین بار در عمرت خواهی دید. چمن و برگ های تازه را خواهی دید؛ آن وقت با من موافق خواهی بود که زندگی زیبایی هم دارد.


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

دنیای دیکتاتورها

دریغا انسان. مگر می شود؟ در سردخانه را باز گذاشته اند، مردم با لبخند پیروزی بیرون صف کشیده اند تا با موبایل و دوربین های کوچک دیجیتال، از جسد دیکتاتور لیبی و پسرش فیلمبرداری کنند.

به جای اینکه اجازه بدهند در یک دادگاه بین المللی محاکمه شود و تمام ترس مجازات و مرگ را بچشد و چند سالی در این وضعیت بماند تا حسابی ادب شود، انقدر با قنداق تفنگ توی سرش می کوبند تا بمیرد. پس آنها چه فرقی با خود دیکتاتور دارند؟

قذافی هر که بود و هر چه کرد، این برخورد وحشیانه و این قساوت قلب، از آن بدتر است. درون هر یک از ما دیکتاتور کوچکی زندگی می کند که شناگر قابلی است؛ فقط آب ندیده.


پيام هاي ديگران () | شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

اعلام حضور

از چند روز قبل شروع شد:‌ مثل ماهی شروع کردی به حرکت کردن. حرکاتت را هر از گاه حس می کردم. بعد یکباره یک روز مثل یک معجزه شروع کردی به ضربه زدن و انگار برای اولین بار حضور خودت را اعلام کردی. حالا هر وقت غذا می خورم و بعد آرام یک جا می نشینم،‌ با ضربه های کوچکت می آیی و اعلام می کنی که هستی. وقتی حرکات ریزت را روی شکمم می بینم، احساسم وصف ناشدنی است. برق چشمان پدرت هم، وقتی امروز صبح حرکات تازه ات را دید وصف ناشدنی بود. 


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

فیل تررررررررررررررر!

به قول افشین هاشمی:‌ همچی باکِل، همچی پِرفِشنال،‌ وقتی بعد از مدت ها به لینک های دوستان سر می زنم،‌ متوجه می شوم که دست کم شش هفت تایشان فیلتر شده اند. نمی دانستیم چه دوستان باکلاس و خطرناکی داریم به خدا!


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته