صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده بنفشه محمودی
آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آذر ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
لینک ها
کوپه شماره هفت
ون گوگ برادر من است
روباه اهلی
چراغی زير شيروانی
خواب بزرگ
بیستون
ليدی ام
صد سال تنهایی
وب نوشته های کیان جوادی
سیزده
كوير
صدای سکوت
در چشم های تو
ماهی سياه کوچولو
خازییل
حوا سپید
رختکن خاطرات
مائده های زمینی
خیابان یکطرفه
ذهن قرمز
ویرایش
http://printnews.ir
بازمانده
خونه کلنگی
sorrow
گرگ بیابان
محمد قائد
سر کوچه
یادداشت های یک گلابی دیوانه
باغ تنهایی
دونک
مهندس خسته
سایت رسمی احمد شاملو
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
هجده روز است که قدم به زندگی ما گذاشته ای. توفان حوادثی که دیگران از آن می گفتند از راه رسیده است. می گفتند بارداری و ماجراهای آن در برابر زندگی ای که با آمدن یک نوزاد تجربه اش می کنیم، بیشتر به یک بازی شبیه است. و درست می گفتند.
شب ها و روزهای طولانی، بی خوابی و خستگی و درد. اما وقتی در خواب می خندی، انگار از ما تشکر می کنی. و این بیش از هر چیزی ارزش دارد. به تمام دردهایش می ارزد کودک من.
فرشته کوچک من، تمام تلاشم را می کنم که مادری به تمام معنا برای تو باشم. تمام تلاشم را می کنم که در توفان حوادث گم نشوم. خودم را گم نکنم تا بتوانم به تمامی برایت مادری کنم. عشقی که این روزها تجربه می کنم،شبیه هیچ عشقی نیست.
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

در انتظار قدم های کوچک تو/ ثانیه ها را می شمارم./ ثانیه شمار در هر دم/ مرا به تو نزدیک تر می کند./کفش های کوچکت/ در انتظار پاهای گرم تو هستند/ همچنان که گوش من/ در انتظار شنیدن صدای توست/ و دستانم/ در انتظار لمس تنی که زیر پوستم احساس می کنم./ ضربه های کوچک دست و پایت/ حضور تو را یادآور می شود؛/ حضوری که نزدیک است...
پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

مشت کوچکت را فشار می دهی به شکمم. می توانم از روی پوستم دستت را لمس کنم.
روی شکمم موج می زنی. مثل ماهی کوچکی که شنا می کند.
به صدای من و پدرت عکس العمل نشان می دهی.
به صدای موسیقی عکس العمل نشان می دهی. نمی توانیم شبی را از یاد ببریم که پدر برایت یک ساعتی ساز می زد و من می خواندم. آن شب قبل از خواب توی شکمم پشتک می زدی. حرکاتت نیم ساعتی طول کشید. انگار در فضای کوچک اطرافت سماع می کردی!
در آن فضای آرام و تاریک، انگار در بهشت زندگی می کنی. به قول استادی رگ هایی که غذا و اکسیژن را به تو می رسانند، از جوی های شیر روان در بهشت چه کم دارند؟
فعلا همان جا بمان تا زمان موعود برسد. بعد به دنیایی قدم خواهی گذاشت که در کنار همه جنگ ها و تحریم ها و کشتارهایش، رنگ ها و بوها و مزه های دلپذیر را هم دارد. محبت و امنیت و دوستی را هم دارد. تلاش می کنیم همه ی اینها را بچشی تا بتوانی انسانی سالم و پویا باشی.
بهار که بیاید، شکوفه ها را برای اولین بار در عمرت خواهی دید. چمن و برگ های تازه را خواهی دید؛ آن وقت با من موافق خواهی بود که زندگی زیبایی هم دارد.
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

دریغا انسان. مگر می شود؟ در سردخانه را باز گذاشته اند، مردم با لبخند پیروزی بیرون صف کشیده اند تا با موبایل و دوربین های کوچک دیجیتال، از جسد دیکتاتور لیبی و پسرش فیلمبرداری کنند.
به جای اینکه اجازه بدهند در یک دادگاه بین المللی محاکمه شود و تمام ترس مجازات و مرگ را بچشد و چند سالی در این وضعیت بماند تا حسابی ادب شود، انقدر با قنداق تفنگ توی سرش می کوبند تا بمیرد. پس آنها چه فرقی با خود دیکتاتور دارند؟
قذافی هر که بود و هر چه کرد، این برخورد وحشیانه و این قساوت قلب، از آن بدتر است. درون هر یک از ما دیکتاتور کوچکی زندگی می کند که شناگر قابلی است؛ فقط آب ندیده.
پيام هاي ديگران () | شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

از چند روز قبل شروع شد: مثل ماهی شروع کردی به حرکت کردن. حرکاتت را هر از گاه حس می کردم. بعد یکباره یک روز مثل یک معجزه شروع کردی به ضربه زدن و انگار برای اولین بار حضور خودت را اعلام کردی. حالا هر وقت غذا می خورم و بعد آرام یک جا می نشینم، با ضربه های کوچکت می آیی و اعلام می کنی که هستی. وقتی حرکات ریزت را روی شکمم می بینم، احساسم وصف ناشدنی است. برق چشمان پدرت هم، وقتی امروز صبح حرکات تازه ات را دید وصف ناشدنی بود.
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

به قول افشین هاشمی: همچی باکِل، همچی پِرفِشنال، وقتی بعد از مدت ها به لینک های دوستان سر می زنم، متوجه می شوم که دست کم شش هفت تایشان فیلتر شده اند. نمی دانستیم چه دوستان باکلاس و خطرناکی داریم به خدا!
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

دست و پای کوچکت را تکان می دهی. حالا 20 تا انگشت کامل داری و ستون مهره های ظریفی، به ظرافت ستون فقرات یک ماهی کوچک. می گویند هنوز نیم کیلو هم وزن نداری. اما قلبت تند و تند می زند و با هر تپش، حیات تو را معنا می کند.
آرزو می کنم ما را به خاطر آوردنت به دنیایی که هر روز از چهار گوشه اش خبر مرگ و قحطی و گرسنگی و جنگ به گوش می رسد، ببخشی. کاش دنیا در جوانی تو، دنیای بهتری باشد. کاش تو کودکی و نوجوانی بهتری را تجربه کنی. کاش آن گونه که ما کودکی کردیم، کودکی نکنی. حالا همان جا که هستی، امن و آرام بمان. چند ماه دیگر با فریاد بلندی آمدن خودت را به دنیا اعلام می کنی کودک من.
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

این یک تغییر روش است. در گذشته در وبلاگ می نوشتم و در شبکه اجتماعی لینک می دادم، حالا در شبکه اجتماعی نوشته ام و در وبلاگ منتشر می کنم. این هم یک جورش است.
شامگاه جمعه 17 تیر، خیابان نیاوران
جلوی پارکینگ مرکز خرید نارون، زیر نور مهتابی چراغ های تزئینی، توی ترافیک یکباره از یک ماشین شاسی بلند سیاه و یک پراید دودی، 8 تا پسر جوان بیرون می پرند و شروع می کنند به طرز فجیعی همدیگر را زدن. کنارشان یک سمند توی ترافیک ایستاده که عاقله مردی از آن پیاده می شود و به جای تلاش برای جدا کردن جوان های بافرهنگ، به سمت پژویی می رود که دو تا دختر جوان در آن نشسته اند. از حالت تکان دادن دست هایش و اشاراتش معلوم است که به آنها می گوید دارند سر شما دعوا می کنند.
پسرها همین طور دارند هم را می زنند. بند ساعت یکی پاره می شود و ساعتش می افتد روی زمین، یک لنگه دمپایی لا انگشتی به هوا شوت می شود و فحش های مادر در هوا پراکنده می شود. دختر راننده پژو دور می زند و می رود به لاین مخالف. از پنجره می گوید: شما دیگه چقدر احمقین!
همان شب، مسیر شرق به غرب اتوبان همت
در لاین دو با سرعت معقولی می رانیم. یکباره ماشینی که خلاف جهت می آید، مثل موشک از کنارمان رد می شود. به فاصله دو سه ثانیه، تا می خواهیم با رد شدن یک ماشین در خلاف جهت اتوبان کنار بیاییم، ماشین دومی هم دنبال اولی رد می شود. به جز فلاشر روشن هیچ مشخصه دیگری ندارد. تازه وقتی رد می شود، آرم پلیس را روی درهایش می بینیم. ما که جستیم، تکلیف راننده پیرِ کند احتمالی که در لاین بغل می راند چیست؟ مرگ!
همان شب، خیابان پاسداران
سر سه راه اختیاره جنوبی، همیشه باغ وحشی است. هیچ کس به دیگری راه نمی دهد و برای پیچیدن توی این خیابان در شرایط عادی باید 5 دقیقه ای معطل بشوی تا شهروندان گرامی تصمیم بگیرند راهنمایت را ببینند. اما بر خلاف انتظار ما که به باغ وحش مذکور عادت داریم، دو ماشین که از بالا به پایین خیابان پاسداران حرکت می کنند، خیلی شیک و بافرهنگ می ایستند تا ماشین جلویی و ما به فرعی وارد شویم. مملکت ما مملکت تناقض هاست. مملکته داریم؟!
پيام هاي ديگران () | شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

انکار نمی کنم که وسوسه خوانده شدن نوشته هایم توسط جمع زیادی، شاید ١٠ برابر خواننده های ثابت این وبلاگ، مرا مدت ها از نوشتن در دلتنگی های خیابان شانزدهم باز داشته است. انکار نمی کنم که به آرمان های این فضای ساده ی بی تصویر پشت کرده ام. انکار نمی کنم که ... . اصلا چه اهمیتی دارد؟ شاید این وبلاگ همان انگشت شمار خواننده هایش را هم حالا دیگر از دست داده باشد.
نمی دانم این جملات را برای چه می نویسم؟ شاید برای ادای دین به این فضای مجازی که چندین سال متوالی پایگاه غرغرها و دلتنگی ها و انتقادهای من بود. پایگاه آشنایی من با آدم هایی که شاید یک قضای واقعی، هرگز مجال آن را به من نمی داد.
نمی دانم باز هم اینجا خواهم نوشت یا خیر؟راستش را بخواهید از خودسانسوری بیزارم و در این مکان مجازی فکر نمی کنم هیچ امنیتی برای اظهار نظرهای واقعی ام داشته باشم. ناچار می شوم باز بروم پشت نقاب آن آدم حرافِ عاشق جزییات، که مدام درباره بی قانونی و نابرابری شعار می دهد. وقتی نمی توانم از احساسات واقعی و مشکلات واقعی حرف بزنم، ترجیح من آن است که سکوت پیشه کنم.
پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

تصویر اول
نشسته است کنار خیابان. امشب شب مهتابه را با تار می نوازد و می خواند. یک لحظه مکث می کنم. دلم می خواهد آرزوی دیرینه ام را جامه عمل بپوشانم: بایستم کنارش و همنوا با سازش بخوانم. اما پا پس می کشم. شاید وقتی دیگر توانستم.
تصویر دوم
روی پل عابر نشسته. جلوی دهان و بینی اش را با ماسک پوشانده. با ویولن یک آهنگ قدیمی ویگن را می نوازد. مکث می کنم. می خواهم بخوانم. اما نمی توانم.
تصویر سوم
پیرمرد توی زیرزمین نقره فروشی رسوب کرده. دنبال مینا می گردم؛ چند تا بشقاب کوچک مینا دارد. همین. می پرسم تجریش بازم صنایع دستی فروشی هست؟ می گوید: من نمی دونم. معلوم است که دروغ می گوید! سعی می کند تخته نرد و قاب خاتم را به جای مینا به من بفروشد. جعبه قرآن بزرگ خاتم را نشانم می دهد و می گوید: این جعبه جواهراتو می خوای؟! روی جعبه نوشته شده: قرآن کریم!!
دارم با ناامیدی از پله ها بالا می روم که می گوید: ببین، از این در که رفتی بیرون، برو زیرزمین قائم، بعد بپیچ سمت راست. توی بازارچه یه صنایع دستی فروشی باز شده!
تصویر چهارم
دستم پر است. ریوی مسافرکش چراغ می زند. می گویم باغ فردوس. عقب ماشین خانمی نشسته و جلو هم یک مسافر افغانی. می نشینم عقب و از راننده می خواهم کسی را سوار نکند. از سر پل تجریش تا باغ فردوس راه زیادی نیست اما خسته ام. دست می کنم توی کیفم و ۶٠٠ تومان پول پیدا می کنم. تا پول را پیدا می کنم به مقصد می رسیم. راه انقدر کوتاه است. موقع پیاده شدن می پرسم: چقدر میشه؟ راننده می گوید: والا تا پارک وی کرایه اش نفری ششصده! می گویم: اما اینجا که پارک وی نیست. می گوید: خودتون گفتین پارک وی!! حالا شما هزار بده. می گویم: منو ببرین پارک وی هزار و دویست می دم! راه می افتد. می بینم که احمقانه است این همه راه را به خاطر لجبازی بروم. می گویم نگه دارید. هزار و پانصد تومان می دهم دستش و می گویم: رفتارتون خیلی زشته. من گفتم باغ فردوس شما پارک وی شنیدین. ربطی به من نداره. پانصدی را پس می دهد. من پیاده می شوم و توی پیاده رو بلند بلند راه می روم و به دزدهای بزرگی لعنت می فرستم که چند میلیون دزد کوچک را پرورش داده اند.
تصویر آخر
اتفاق تکراری این روزهایم باز تکرار می شود: خانم مسنی در کوچه پس کوچه های الهیه کنار خیابان ایستاده. دست بلند می کند، سوارش می کنم. می گوید: از موتورسوارا می ترسم. اگه نه هوا خیلی خوبه، می شه پیاده رفت.
بعد می گوید: چند ماه پیش همین جا کیفمو زدن. کارت سوخت شوهرم توی کیف بود، مقاومت کردم. زانوها و دستام زخم شد. آخرش هم دسته های کیف موند توی دستم. به خاطر اینکه شوهرم غر نزنه کیفو ول نکردم. می گویم: تقصیر آقا دزده های بزرگه که آقا دزده های کوچیکو پرورش دادن!
همین طور حرف می زند و من گوش می دهم سرگذشتش را. می گوید: دو تا انگشتر و ساعتم توی کیف بود. من پرستار بچه ام. انگشترا و ساعتمو گذاشته بودم توی کیفم که کار کنم. خدا باعث و بانی شو لعنت کنه. اگه نه من توی ۵۵ سالگی نباید می اومدم سر کار. سال ٧٩ شوهرم از وزارت راه بازنشسته شد. حقوقش انقدر پایین بود که من مجبور شدم پرستار بشم. الان یکی شون سوم دبیرستانه، اون یکی پنجم دبستان. وقتی من اومدم دومی نبود. مادرشون بعدا باردار شد. دومی وقتی به دنیا اومد انسداد روده بزرگ داشت،ماردزادی. نمی دونی چه پدری ازم دراومد تا بزرگش کردم. می پرسم: بچه های خودتون بزرگن؟ می گوید: اولش بزرگ نبودن، بزرگ شدن!
می گوید: خونه مون مارلیک کرجه. هر روز صبح میام اینجا و شب بر می گردم. می گویم: عجب صبری دارید.
کنار ایستگاه قیطریه پیاده می شود. می گوید: ایشالا هر چی از خدا می خوای بهت بده. و من یکباره نخ تسبیح خانم های مسنی را که مدت هاست سوار ماشینم می شوند کشف می کنم: هر چی از خدا می خوای....
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ - بنفشه محمودی |لینک به نوشته

