دلتنگى هاى خيابان شانزدهم
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
قلب تو

قلبت تاپ تاپ می کوبد. رنگت پریده حتما. یادم نمی رود که وقتی این طور می شدی، چه حالی پیدا می کردی. کسی به قلب بیمار تو فکر نمی کند اما. برای کسی اهمیتی ندارد که تاب می آوری یا نه. سیل بی امان که می آید، برایش فرقی نمی کند که چه چیزهایی را جاکن می کند و با خود می برد.


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

سوز سرد بهمن ماه

دلت می خواهد شعری بنویسی، ‌تصنیفی بخوانی در این سوز سرد بهمن ماه. دلت می خواهد به خودت باشی. هدفون را بگذاری توی گوش هایت و در این هوای سرد پیاده راه بیفتی، بروی باغ فردوس. بروی ظهیرالدوله. بروی کوچه باغی در دارآباد. تصنیفی قدیمی بشنوی و در آن مسیر خالی از رهگذر بزنی زیر آواز. چراغی در دلت برافروزی تا تو را از سرمای زمهریر محافظت کند.

شاید هم دلت می خواهد خودت را در هیاهوی ظهر تجریش گم کنی. بین آدم های از همه رنگ گم بشوی. از این خود تنهای تلخ رها کنی خودت را. بخار داغ لبوهای سرخ را بو کنی. زل بزنی به زردی تند و تیز نرگس های شهلا. به بنفش سیر زنبق ها. نمی دانم؛‌ به همه آن چیزهایی که در حصار تنگ قلم به مزدی نداری شان. حتی رویایشان را.

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

مرد غایب

هنوز پیش رویم است. سیمای تکیده مردی غایب،‌ که در اوج شهرت انزوا را برگزید. سیموری که گویی دیگران از فهمش عاجز باشند، در سکوت ماشه را رو به خود کشید. خود؟‌ نه رو به جهان. هنوز طنین فغانش با دهانی بسته در گوشم است که از خلوت خود،‌ یکه و تنها بر جهانی می آشوبد. هولدنی که در برابر آدم بزرگ ها و نصیحت های تمام نشدنی شان، بازیگوشی خود را به صدای رسا ضجه می زند. هنوز حسش می کنم. تلخی شوخی هایش را، گزندگی رندی پایان ناپذیرش را در تلخ ترین لحظه ها. شخصیت های غریب و آشنایش را که همیشه بیشتر از خطوط داستان هایش با من زندگی می کنند. هنوز، ‌همیشه با من است. پیش چشمانم، ‌زیر پوستم، در گلویم... رهایم نمی کند:‌ جی. دی. سلینجر.

امیر امجد، شماره ٣٧٧ هفته نامه چلچراغ


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

آدم کوچولو 2

بهش می گویم: تا حالا بع بعی شدی؟ می گوید: ‌نه. می اندازمش روی کولم و بهش یاد می دهم پاهایش را حلقه کند دور کمرم تا نیفتد. سواری بهش مزه می دهد. دوباره می آید و می گوید: می خوام بع بعی بشم! می خوانم:‌بع بعی داری؟ می گوید:‌بع بع! می گویم:‌دنبه داری؟ می گوید:‌ نع بع!!

*

با آن چشم های سیاهش نگاهم می کند و می گوید:‌ ما داریم می ریم خونه مون،‌توام بیا بریم! می گویم:‌آخه من باید برم خونه خودمون. می گوید: مام می ریم خونه مون اما خونه نداریم!

*

به م. می گوید: من دوست دارم پرنده بشم. م. می گوید: منم دوست دارم. آن موجود کوچک چشم های سیاهش پر از غم شده. به م. می گوید:‌اما باید بریم لباس پرنده بخریم!

*

در را چند بار محکم می کوبد. پدربزرگ کمی تشرش می زند. بغض می کند، ‌مثل تخته پوست دمر می افتد روی تخت که بابابزرگ نازش را بکشد. دوست ندارد ما توی اتاق بمانیم. موضوع را باید خودشان حل و فصل کنند!

وقت رفتن توی خیابان می گوید:‌من بابابزرگو دوست دارم. بعد به بابا بزرگ که یک تا پیرهن آمده دم در می گوید: ‌برو تو،‌ سردت میشه!

 http://16th-ave.persianblog.ir/post/147/


پيام هاي ديگران () | جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

دنیای مجازی - دنیای واقعی

اس. (که حتی نمی دانم اسم واقعی اش چیست) در آن سر دنیا کتلت درست می کند و دلتنگی وطن را توی نوشته اش می ریزد و بغض گلویم را می فشارد.

ا. در آن یکی سر دنیا که به قول پرسون کتاب دزیره آسمانش مثل یک ملافه شسته ی سفید است، توی کیفش خوراکی ای را که یک سال پیش به او داده بودم پیدا می کند و روی دیوار مجازی می نویسد:‌ نمی پرسم خوش می گذره، چون خوش می گذره نمک روی زخمه. و اشک چشمانم را پر می کند. برایش می نویسم: چقدر خوب که اینجا نیستی. فقط همین را می توانم بگویم.

آقای م. آن سر دنیا تا سه صبح پای غصه هایم می نشیند و من به این فکر می کنم که دنیای مجازی چه دنیای عجیبی است.

ب. شادی اش را از رفع مشکلی به پیام کوتاهی تبدیل می کند که روزم را خوش می کند.

شادی های مجازی می توانند به حقیقت پهلو بزنند.

***

عشق فوتبال ها جمع شده اند طبقه پایین و دارند هوار می کشند. درکشان نمی کنم. توی دنیای حقیقی خیلی احساس تنهایی می کنم.

 


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

به مرگ طبیعی درگذشت

دو سه روز پیش پس از سال ها انزوا به مرگ طبیعی از دنیا رفت. مرد،‌بدون اینکه به خودش اجازه داده باشد لذت قرار داشتن در مرکز توجه را بچشد.

جی. دی سلینجر، خالق شخصیت های تاثیرگذار خانواده گلس و هولدن کالفید (قهرمان رمان ناتور دشت) از دنیا رفت و سرگذشت خود را در ابهام نگه داشت تا خوانندگان سراسر جهان هنوز هم به ابهام او دل خوش دارند و به این فکر کنند که باقی آثارش را چگونه می توانند بخوانند. همین.

http://ibna.ir/vdca66ni.49n6u15kk4.html

پ.ن. من اسم وبلاگم را به او مدیونم:

http://16th-ave.persianblog.ir/post/2/


پيام هاي ديگران () | جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

کاش سرم را بردارم

کاش سرم را بردارم/ و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم/ و قفل کنم/ و در تاریکی یک گنجه خالی/ جای سرم/ چناری بکارم/ و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم...

ناظم حکمت


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته

سکوت

سکوت می کنم وقتی تو را می بینم. در تمام سالی که گذشت، همیشه فکر می کردم اگر تو بودی، می شد آرام تر شوم. زودتر آرام شوم از این درد که بیرون نمی رود از جانم. حالا می بینمت و سکوت می کنم. سکوت می کنم و نگاهت می کنم که هجر چه کرده است با تو. تویی که یک سال در سکوت،‌ فقط خودت بوده ای و خودت. دیگران رهگذر بوده اند. موهای بلندت را از پشت آن دیوار شیشه ای طویل می بینم و انگار یک قرن طول می کشد که بیرون بیایی. شده ای شبیه همان روزهایی که کودک بودی با موهای طلایی که فرهایش در هوا تاب می خورد.

کاش می توانستم بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. اما سکوتم را ادامه می دهم تا تو هم فکر کنی حال ما خوب است.

http://16th-ave.persianblog.ir/post/170/


پيام هاي ديگران () | جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته


برای پ

چند روزی بیشتر نیست که می شناسمش. اما سخت نگرانم می کند. حساسیتش، جوانی اش و آسیب پذیری بی نهایتش باعث می شود فکر کنم مثل یک تکه چینی پربها،‌شکستنی است.

دنیا با تمام خطرهایش،‌ برای او خیلی بزرگ است و او برای دست و پنجه نرم کردن با این دنیا آنقدر کوچک،‌که دل آدم آزرده می شود. کاش بتواند تاب بیاورد. کاش اشک هایش او را یاری دهد. اشک هایی که به او نمی گوید:‌ گریه نکن،‌ مرد که گریه نمی کنه.

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ - بنفشه محمودي |لینک به نوشته